معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

193

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

فصل اما بيان كيفيت احوال يعقوب بعد از وداع يوسف نقلست « 1 » كه چون فرزندان از نزد پدر بيرون آمدند ، يعقوب به مشايعت ايشان بيرون آمده ، در عقب ايشان مىديد ، تا از نظر پدر غايب گشتند ، پدر از غايت قلق و اضطراب همچنان بر سر راه ساعتى بنشست ، و دل به انديشه داده چشم انتظار بر راه نهاده تا آرام دل و مونس جانش كى مراجعت نمايد . آورده‌اند كه يوسف را خواهرى بود « دينه نام » در آن‌وقت خفته بود در خواب ديد كه يوسف را گرگان در ميان گرفته‌اند ، و يك يك بر گرد او مىگردند و به انياب خويش اندام نازنينش را مجروح و آزرده مىسازند ، از خواب ترسان و لرزان برجست ، و گريان و نالان به نزديك پدر آمده از حال يوسف استفسار نمود ، پدر گفت به برادرانش تسليم كرده بجانب دشت و صحرا فرستادم . گفت اى پدر بزرگوار از شما عجب كه به بردن او رضا داديد و دوست را به دشمن سپرديد ، همچنان سرو پابرهنه ، در عقب برادران دويد ، دست در يوسف زد و خواست كه او را از برادران بستاند ، برادران هجوم كرده او را مأيوس بازگردانيدند ، نزد پدر آمد و افسوس كنان مىگفت اى پدر آن را كه دوست دارى بدست دشمنانش چرا سپارى . * * * نه روى بهى نه جاى فرياد مرا * نه يار كند بوصل خود شاد مرا

--> ( 1 ) - د : روايت است .